تبليغاتX
تنهایی
+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 12:48  توسط مسافر | 

صد دشنه بردل می خورم وز خویش پنهان می کنم

جان گریه بر من می کند من خنده  برجان می کنم

خون قطره قطره می چکد تا اشک نومیدی شود

وز آه سرد انـدر جگـر آن قطـره پـیـکـان می کنـم

دست غم اندر جیب جان ، پای نشاط اندر چمن

پیراهنم صد چاک و مـن گل در گـریبـان می کنم

گـلخـن فروز حـسرتـم ، گـرد آورم خـاشاک غـم

بی درد پنـدارد که من گشت گلستـان می کنم

غم هم به تنگ آمد ولی قفل است دائم بر درش

این خانه ی تنگی که من او را به زندان می کنم

« وحشی بافقی »

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 19:47  توسط مسافر | 

آخر ساعت درس يك دانشجوي دوره دكتراي نروژي، سوالي مطرح كرد:

استاد،شما كه از جهان سوم مي آييد،جهان سوم كجاست؟

فقط چند دقيقه به آخر كلاس مانده بود.من در جواب مطلبي را في البداهه گفتم كه روز به روز بيشتر به آن اعتقاد پيدا مي كنم. به آن دانشجو گفتم:

جهان سوم جايي است كه هر كس بخواهد مملكتش را آباد كند، خانه اش خراب مي شود و هر كس كه بخواهد خانه اش آباد باشد بايد در تخريب مملكتش بكوشد.                                                

                                                                                       پروفسور محمود حسابي

+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 15:31  توسط مسافر | 
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 20:58  توسط مسافر | 

جان من ای مهربان در دست توست

این دل عاشق که دادی مست توست

عاشقان را یار و دلبر جز تو نیست

گردش انگشتشان بر شست توست

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 21:5  توسط مسافر | 
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 13:12  توسط مسافر | 
بر رغم  عدو  یار  نهان  آمده  امشب

شادم که غم ما به کران آمده امشب

مطرب ز چه حالت به کناری و خموشی

کان  آهوی  فرار  کمان  آمده امشب 

فراش به  زیر  قدمش فرش بگستر

آن را که ز لطفش سر خوان آمده امشب

عشاق همه بهر ستایش به صف آیند

سیمین تن من مهر جهان آمده امشب

بندید دهان هیچ مگویید و مپرسید

شیرین دهنی چون به بیان آمده امشب

هندوبچه دیگر به چه کار آیدم ای دل

کان کس که ز پیشم شده آن آمده امشب

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 13:1  توسط مسافر | 

می شـود راه دلـت را بـه دلـم بـاز کنـی

با مـن امشب غـزل تازه تـری ساز کنی

دیدگان من و دل خسته به دیـوار بمـانـد

کـاش همـراز شوی راز دل ابـراز کنی

دلـم از دست بـشـد از غـم بی همـنفـسی

کـاشکی با دل مـن یک سفـر آغـاز کنی

کوچه های دل من باز به بن بست رسید

می شـود راه دلـت را بـه دلـم بـاز کنی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 21:23  توسط مسافر | 

مرا یکـدم  دل از خوبان جـدا نیست

ولی صد حیف در خوبان وفـا نیست

به خوبان دل سپردن کار سهـل است

 ز خـوبـان دل گـرفتـن کار مـا نیست

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 20:59  توسط مسافر | 

جـرعه ای از باده احسـانم کـنیـد

بـر پـریـرویـان نگهبـانـم کـنـیـد

دردمنـدم گـر مـحبت درد هـست

نیستـم راضی که درمـانـم کـنیـد

دل سپردن برکسی جرم است گر

مجـرمـم ، گیـریـد و زندانم کنیـد

بـوی گل خـود خواندم تا بویمش

گـرچـه محـروم از گـلستانم کنید

عـشـق گر باشـد گنـه من عاصیم

می نخواهم پاک از عصیانم کنید

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 11:27  توسط مسافر |